تبليغاتX
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست!؟
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست!؟



قدر داني

آموزگارى تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند. 

او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو مي‌کرد. آن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ مي‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود:

« من آدم تاثيرگذارى هستم.»

سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند. يکى از بچه‌ها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش مي‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاري‌اش تحسين مي‌کند. رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را مي‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند. 
رييس گفت: البته که مي‌پذيرم. مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت:

لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد. 

مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها مي‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم مي‌گذارد.

آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:

امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين مي‌کند و به خاطر نبوغ کاري‌ام، روبانى آبى به من داد. 

مي‌توانى تصور کني؟

او فکر مي‌کند که من يک نابغه هستم!

او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثيرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه مي‌آمدم، به اين فکر مي‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من مي‌خواهم از تو قدردانى کنم. 

مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه مي‌آيم توجه زيادى به تو نمي‌کنم. من به خاطر نمرات درسي‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد مي‌کشم. امّا امشب، مي‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى. 

تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. 

پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمي‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش مي‌لرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

« پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.» 
من مي‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمي‌کردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است..  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد. فردا که رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمي‌زد و طورى رفتار مي‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند. 
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى شغلى کمک کرد... يکى از آن‌ها پسر رييسش بود و هميشه به آن‌ها مي‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند. 

و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرايط و وضعيتى مي‌تواند تاثيرگذار باشد. »

همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشته‌اند قدرداني کنيد. 

يادتان نرود که روبان آبي را از طريق ايميل هم مي‌توان فرستاد!

من اين روبان آبي را همراه با اين روايت به همه کساني که روي زندگيم تاثير گذاشتند و با مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي کنم.

پيشنهاد مي کنم شما هم همين کار رو بکنيد .

 

 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط تنها |

مستی

 
وقتی تو را نزدیک خود می بینم هیچ کس را نمی بینم. نمی خواهم ببینم. حتی نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم. دوست دارم فقط خیره ات شوم، خیره ام شوی، حتی ... حتی لبخند هم نزنی!!! و من مدام تعجب کنم. تعجب کنم از کار خداوند. تعجب کنم از حالات درونی ام. آنقدر نگاهت کنم که یکدفعه یادم بیافتد معشوقه ام هستی و خجالت بکشم از نگاه کردن به تو و سرم را به تندی بر زمین بدوزم، ولی باز طاقت نیاورم و با گوشه چشمی دوباره زیر نظر بگیرمت. دوست دارم محوت شوم. آنقدر محوت شوم که حتی ندانم زمان چگونه گذشت. اصلا... اصلا زمان برایم مهم نیست. حتی دوست دارم لذت این محو شدن برای چند ثانیه نیز اگر باشد، باشد ولی این لذت را با تمام وجود درک کنم ... و آنگاه راضی می شوم. اینکه حداقل کمی از عطش عشقم را در آن لحظه فرو نشانده ام راضی ام می کند ولی خوب می دانم، می دانم که فرو نشانده نمی شود. هر بار که این کار را کرده ام فردایش عطشم چندین برابر شده است. می دانی چرا؟ چون لذت این کار را چشیده ام. لذت فرو نشاندن اندکی از این عطش را با تمام وجود حس کرده ام واین مرا به اوج می برد. می لغزاندم درون تو ... انگار که آبی سرد روی شئی گرم می لغزد. انگار که آبی از درونم روان است و تا به نزدیکی قلبم می رسد یکدفعه بخار می شود. صدای "هاو" کردن هایم را نشنیده ای مگر وقتی چشم بر زمین می دوزم؟! اگر این هاو کردن ها نبود قلبم فشرده می شد، آنقدر که خفه ام می کرد و همین باعث عرق کردن هایم و بی حالیم می شد. دوست داشتم این عرق کردن ها را ... گر گرفتن ها. چون از اعماق دلم بر می خواستند و در اعماق دلم نیز فقط تو بودی. انگار با این بی حالی مست می شدم. و عرق هایم ... می دانستی حالم را و برای همین همیشه پاکشان می کردی ... با آن دستمال گوشه گلی ات و من باز به تو خیره می شدم، مثل یک بچه . هرم نفس هایت که به من می خورد مست ترم می کرد و همین عرق کردن هایم را شدیدتر، آنقدر که لباس هایم به تنم می چسبید. تو نیز عرق می کردی. نمی دانم مثل من بخاطر دلت بود یا بخاطر خستگی ات. عرق کردن تو را نیز دوست داستم. چون می دانستم که برای من است. احساس تملک نمی کردم در تو .... ولی اینکه برای من باشی دیوانه ام می کرد. و باز مست ترم. چقدر مستی را دوست دارم خدا

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط تنها |

مستی

 
وقتی تو را نزدیک خود می بینم هیچ کس را نمی بینم. نمی خواهم ببینم. حتی نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم. دوست دارم فقط خیره ات شوم، خیره ام شوی، حتی ... حتی لبخند هم نزنی!!! و من مدام تعجب کنم. تعجب کنم از کار خداوند. تعجب کنم از حالات درونی ام. آنقدر نگاهت کنم که یکدفعه یادم بیافتد معشوقه ام هستی و خجالت بکشم از نگاه کردن به تو و سرم را به تندی بر زمین بدوزم، ولی باز طاقت نیاورم و با گوشه چشمی دوباره زیر نظر بگیرمت. دوست دارم محوت شوم. آنقدر محوت شوم که حتی ندانم زمان چگونه گذشت. اصلا... اصلا زمان برایم مهم نیست. حتی دوست دارم لذت این محو شدن برای چند ثانیه نیز اگر باشد، باشد ولی این لذت را با تمام وجود درک کنم ... و آنگاه راضی می شوم. اینکه حداقل کمی از عطش عشقم را در آن لحظه فرو نشانده ام راضی ام می کند ولی خوب می دانم، می دانم که فرو نشانده نمی شود. هر بار که این کار را کرده ام فردایش عطشم چندین برابر شده است. می دانی چرا؟ چون لذت این کار را چشیده ام. لذت فرو نشاندن اندکی از این عطش را با تمام وجود حس کرده ام واین مرا به اوج می برد. می لغزاندم درون تو ... انگار که آبی سرد روی شئی گرم می لغزد. انگار که آبی از درونم روان است و تا به نزدیکی قلبم می رسد یکدفعه بخار می شود. صدای "هاو" کردن هایم را نشنیده ای مگر وقتی چشم بر زمین می دوزم؟! اگر این هاو کردن ها نبود قلبم فشرده می شد، آنقدر که خفه ام می کرد و همین باعث عرق کردن هایم و بی حالیم می شد. دوست داشتم این عرق کردن ها را ... گر گرفتن ها. چون از اعماق دلم بر می خواستند و در اعماق دلم نیز فقط تو بودی. انگار با این بی حالی مست می شدم. و عرق هایم ... می دانستی حالم را و برای همین همیشه پاکشان می کردی ... با آن دستمال گوشه گلی ات و من باز به تو خیره می شدم، مثل یک بچه . هرم نفس هایت که به من می خورد مست ترم می کرد و همین عرق کردن هایم را شدیدتر، آنقدر که لباس هایم به تنم می چسبید. تو نیز عرق می کردی. نمی دانم مثل من بخاطر دلت بود یا بخاطر خستگی ات. عرق کردن تو را نیز دوست داستم. چون می دانستم که برای من است. احساس تملک نمی کردم در تو .... ولی اینکه برای من باشی دیوانه ام می کرد. و باز مست ترم. چقدر مستی را دوست دارم خدا

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط تنها |

ای همه من

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط تنها |

جوابیه تنها

دوستانی که مایلند مطالب خودشونو برای تنها ارسال کنند کافی است که مطالب خودشونو به ایمیل تنها ارسال کنند .در ضمن با عضویت در خبرنامه جدیدترین مطالب را دریافت کنید

شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط تنها |

دوستت دارم

دوستت دارم بي آنکه مرا دوست داشته باشي


دوستت دارم حتي اگر از چشمان خيسم بخندي و بي خيال اين باشي که دلم شکسته است...


دوستت دارم حتي اگر دلت سنگ باشد ، حتي اگر هيچ احساسي بر من نداشته باشي با اينکه ميدانم در دلت يک دنيا محبت است و احساست ، مثل آب پاک و زلال است...


عزيزم باور کن به تو نياز دارم ، مني که قلبي ويرانه دارم ودلي سوخته ، مني که ساحل درياي دلم طوفاني است و امواج غم و غصه در دلم زير و رو مي شود نياز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهي ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهي و ساحل درياي دلم را آرامتر از هميشه کني...


عزيزم مرا باور داشته باش ، حتي براي يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ...


بيا تا تنهايي دوباره به ويرانه دلم نيامده است !


تا تنهايي قاب خالي و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بيا و قاب زيباي عکست را در آنجا بگذار!


بيا در قلبم با صداي مهربانت بگو درد دلت را به من و با فرياد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست ميداري تا سکوت تلخي که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!


قلبم را پر از محبت و عشق و صفاي خودت کن ! بگذار آن خوني که در رگهاي خشک من جاري مي‌شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نيز باشد!


عزيزم اينک که مينويسم دوستت دارم چشمانم خيس است ، به خدا خيس است ، پس چشمهاي خيس مرا باور کن و تو نيز به من بگو مرا دوست ميداري.


با آهنگ دلنشين عشق و با ياد تو و با عشق به قلب تو با چشماني خيس و قلبي پر از اميد اگر نخندي و اگر بيخيال اين دل عاشق من نباشي مي نويسم که دوستت دارم...


اينبار نه از حفظ ميگويم و نه تکرار ميکنم ، اينبار براي آخرين بار ميگويم اين کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس براي آخرين بار ميگويم که مرا بفهمي و قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشي ::::::::

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط تنها |

بود یا نبود

آنانی که وقتی هستند ‌‌ـ هستند وقتی که نیستند هم نیستند ! عمده آدمها ...
حضورشان مبتنی به فیزیک است ! تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند .بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .

آنانی که وقتی هستند ـ نیستند ! وقتی که نیستند هم نیستند !!
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیتند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند مرده و زنده شان یکی است .

آنانی که وقتی هستند ـ هستند وقتی که نیستند هم هستند !!
ادمهای معتبر و باشخصیت .کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .

آنانی که وقتی هستند ـ نیستند و وقتی که نیستند ـ هستند !!
شگفت انگیزترین آدمها از این گروهند ! در زمان بودشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم وآهسته آهسته درک می کنیم .باز می شناسیم . می فهمیم !که آنان چه بودند . چه می گفتند ... و چه می خواستند ...

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند ! اختیار از ما سلب می شود .سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط تنها |

رنگ دروغ

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط تنها |

لحظات سبز

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده‌ام،

و دست‌هایم را به سوى تو بلند كرده‌ام،

آگاهم كه در بندگى‌ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى‌ات سستى كرده‌ام،

اگر راه حیا را مى‌پیمودم از خواستن و دعا كردن مى‌ترسیدم ...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى‌خوانى،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى‌دهى،

براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى‌هاى مهربان‌ترین مهربانان پناه آوردم.

و به وسیله پیامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشیدى،

و به وسیله برترین زن،

و به فرزندانش، كه پیشوایان و جانشینان اویند،

و به تمامى فرشتگانى كه به وسیله اینان به تو روى مى‌كنند، و در شفاعت نزد تو، آنان را كه خاصان درگاه تواند، وسیله قرار مى‌دهند، به تو روى مى‌آورم.

پس بر ایشان درود فرست،

و مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى‌شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته‌ام را رد كنى، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى‌گردد،

همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،

و آقایى كه از بنده‌اش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مى‌زند .

واى بر من اگر رحمت گسترده‌ات مرا فرانگیرد،

اگر مرا از درگاهت برانى، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟

اما... اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده، و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده، و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بنده‌اش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.

در این حالت نمى‌دانم كدام نعمتت را شكر گزارم؟

آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشته‌هایم را بر من مى‌بخشایى؟

یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مى‌افزایى؟

پروردگارا!

خواسته‌ام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه:

گناهان گذشته‌ام را بیامرزى،

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى،

و پدر و مادرم را كه دور از خانه و خانواده و غریبانه در زیر خاك‌ها خفته‌اند، ببخشى .

تنهایى‌شان را با انوار احسانت از بین ببر،

و وحشتشان را با نشانه‌هاى بخششت به انس بدل كن،

و به نیكوكارشان دم به دم نعمت و شادمانى بخش،

و به گناهكارشان مغفرت و رحمت عطا كن،

تا به لطف و مرحمتت از خطرات قیامت در امان باشند،

به رحمتت در بهشت ساكنشان گردان،

و بین من و آنان در آن نعمت گسترده شناسایى برقرار كن،

تا مشمول شادمانى گذشته و آینده شویم.

آقایم!

اگر در كارهایم چیزى سراغ دارى كه مقامشان را بالا مى‌برد و بر اكرامشان مى‌افزاید، آن را در نامه اعمالشان قرار ده،

و مرا در رحمت با آنان شریك كن،

و آنان را مشمول رحمتت بگردان، همچنان كه مرا در كودكى تربیت كردند.

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط تنها |

تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی!

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی
اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می‌كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می‌گیرد

 عشق در غالب دل‌ها، در شكل‌ها و رنگ‌های تقریبا مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها بر خلاف غریزه‌ها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می‌توان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست

 عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی‌های روح كه زیبایی‌های محسوس را بگونه‌ای دیگر می‌بیند

 عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت

 عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می‌كشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می‌ماند
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است

عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه می‌كند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یكجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه نا‌همانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌كنند كه هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌كند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می‌آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می‌خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می‌شوند

 دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس می‌شود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند كه به پهن‌دشت بی كرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می‌آورد
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌كند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد

 

 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط تنها |

سرخس و بامبو

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم… در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

 

 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط تنها |

خدا

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان!

اما به قدر فهم تو کوچک میشود!

و به قدر نیاز تو فرود می آید!

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود....همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

به شرط پاکی دل...

به شرط طهارت روح...

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط تنها |

دل

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك www.bahar-20.com 

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنهء کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنهء کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت

 

 

برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو ، بگو که هستی ، برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه



چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اوّلین بار

برای آخرین بار


وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط تنها |

بوی عشق


 

 

شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

 

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهای یادش

روح من در دوردست راز بود

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط تنها |

تنها و دیونه

حالا براتو ن من بگم از هوای آفتابی یه روز زیبای بهار

 که همه تو خیابونا تو خونه ها دنبال خوشبختی بودن

 دیوونه قصه ما دنبال تنهایی بودش

 دنبال نقطه ای بود که بشینه موازی زمین بشه

از موندن و مرداب شدن خلاص بشه و دریا بشه

 آخه که پس کی میشه اون موازی زمین بشه

 بدبختی هارو بشکنه هم رنگ زندگی بشه

 می خواست مث رودخونه ها جاری بشه دریا بشه

اما چطور باید می رفت؟ نمی دونست باید می موند ؟

همین طوری که فکر می کرد

یهو دیدش چشمی سیاه از کنارش ساده گذشت

اولش اون دیوونه بیچاره بیکس و کار

 فکر کرد که اون مثل همه آدمای روی زمین

 اومده و خوب رد شده

 اما یهو چیزی به اون گفتش که نه باید بره

 پس دیوونه هی تند و تند

 دنبال اون چشم سیاه راهی شدش

 فهمید که اون آره خودش خود خودش

چشم سیاه بی ریاس محبوب یه دیوونه بی مدعاست

که اومده سختی هارو بشکنه و خورد بکنه

 گربه سیاه تنبل از لب حوض ماهی ها دور بکنه

 آره آره این همونه که خواب اون اومد

و گفت کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست

همونی که باهم دیگه دویدیم و رسیدیم و یکی شدیم

هرچی بدی بود تو زمین شکستیم و ساده شدیم

درسته که خواب منو صدای ماشین ها شکست

اما که باز قشنگ من کنار من تنها نشست

توی همین حال و هوا

دخترک رویایی دیوونه بی مدعا

روی نیمکت پارک کنار دریای قشنگ دیوونه

همون جا نشست کنار یه دریا نهنگ

راستش کمی دست پچگی اومد سراغ دیوونه

نمیدونست چی کار کنه که چی بگه که چی نگه

واسه همین ایستاد و حرفی هم نزد منتظر یارش نشست

 تا شاید اون چیزی بگه اما اونم چیزی نگفت حرفی نزد

یهو تو این حال و هوا دختر خوب رویا ها برگشت

و این دیوونه رو اون گوشه دید تو نقطه ای

 به چشم دیوونه رسید

 دیوونه بازم کمی دس پاچه شد

نمیدونم چطور شد و خنده ای رو لبش نشست

اما که از خنده اون تو قاب چشم اون شکست

برگشت و با اخم زیاد پشت به دیوونه نشست

ا پس چرا این طوری شد چه بد شدش

دیوونه ها غمگین شدش

 یارش با اون قهر کرده بود

دیوونه رو به حال خود ول کرده بود

اما چرا نمیدونست


ا آره تو خوابش هم چشم سیاه قشنگ ما

 یه بار از اون قهر کرده بود

 تازه حالا دیوونه ها فهمیده بود

 خب دختره ناراحته از اینکه این دیوونه هه نمی ره

و نمیشینه کنار اون چیزی بگه حرفی بگه کاری کنه

آره باید می رفت جلو اما که چی باید می گفت چی کار می کرد

 تا دلخوری رو آب می کرد؟


بازم یه فکر افتاد توی کله اون باید یه چیزی ببره

بده به یار خوبش و دلخوری رو یه جوری از یاد ببره

اما بازم دیوونه هه چیزی نداشت که بده و

 آشتی کنه مثل همون خواب قشنگ با یار خود شادی کنه


بازم یه فکر افتاد توی کله اون

 دس توی جیب کرد و از اون تکه نونی خشک و سیاه بیرون پرید

 این غذای شام خود دیوونه بود

 که عابری جلوی اون انداخته بود

حالا باید تیکه نونو به یار خوبش می داد و از اون می خواس آشتی کنه

مثل همون خواب قشنگ با یار خود بازی کنه

دیوونه از جا پرید

اما تا خواستش که بره

یهو دید مردی از اون گوشه رسید

 دختره با دیدنش از جا پرید

 هر دوتای از دیدن یکی دیگه خوشحال شدن

عزمشونو جزم کردن و راهی شدن

 همین جوری اومدن و از کنار دیوونهه زود رد شدن

 دیوونه همون جا نشست چیزی نگفت حرفی نزد

حالا دیگه شب بود و همگی رفته بودن غیر این دیوونه

هه با یه مرغ ماهی خوار

 هر دوتایی منتظر به راه یار

 مرغه هم یه تیکه نون به منغارش گرفته بود

 انگاری یار اونم تیکه نونو نخواسته بود...

 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط تنها |

پروردگارا

کمکم کن

 کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم
خدایا
یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین قفس زندانی است
 دراسمان آبی عشق توپروازدهم
خدایا
پروردگارا
یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم
خدایا
توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان
 دورماندن ازحقیقت خویشتن
 ورهاشدن
پس توای کردگار بی همتا
 مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم
 تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام
 حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم
خدایا
همیشه گفته ام که تورادوست دارم
حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم

خدایا

دوستت دارم...دوستت دارم

 .دوستت دارم

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط تنها |

ابراز عشق

 ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

  بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

  قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط تنها |

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره ميکنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد که قادر به اداره کردن آن نيستي، براي رفع کردن آن تلاش نکن.

آنرا در صندوق (براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

وقتي که مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نکن. در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي که الان در زندگي ات وجود دارد تمرکز کن. نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند که رانندگي براي آنها يک امتياز بزرگ است. شايد يک روز بد در محل کارت داشته باشي : به مردي فکر کن که سالهاست بيکار است و شغلي ندارد.

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فکر کن که با تنگدستي وحشتناکي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار ميکند تا فقط شکم فرزندانش را سير کند.

وقتي که روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن کمک کيلومترها پياده بروي : به معلولي فکر کن که دوست دارد يکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممکنه احساس بيهودگي کني و فکر کني که اصلا براي چي زندگي ميکني و بپرسي هدف من چيه ؟

شکر گزار باش .

در اينجا کساني هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافي براي زندگي کردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات که تازه خاکستري شده در آينه ميشي :

به بيمار سرطاني فکر کن که آرزو دارد کاش مويي داشت تا به آن رسيدگي کند.

ممکنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يک دوست بفرستي : متشکرم از شما ، ممکنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري که خودت هرگز نميدانستي!

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط تنها |

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط تنها |

عزیزان

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.
تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.
قدر عزیزانتون رو بدونید. این روزها که ایام عیده و می­تونید توی تعطیلات عید کمی هم در کنار خانواده­هاتون وقت بگذرونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط تنها |

استعفا

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ... می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط تنها |

من نمي دانستم فلسفه دوستي ما انسان ها با يكديگر چيست ؟


شايد.....!
ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم . با هم دوست مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم . و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .
دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما....
من نمي دانستم فلسفه دوستي من و تو چيست ؟
من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم
!
مزه تنهايي تمام وجودم را گرفته!

ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد !
من هر روز را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع مي كنم .
يك احساس خوبي در رگهايم وول مي خورد با اين كار .
اما... فقط كافي ست به خلا نبودنت فكر كنم .
ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست !
لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن ؟!لطفاً!
تو چگونه مي تواني بدون من زندگي كني ؟!
تويي كه مي گفتي " دوستت دارم "
تويي كه با مهرباني هايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم .
حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و .... چيست ؟
اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم ، شايد خمودگي دست از سرم بردارد .
من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم .
اين پله هاي روز افزون پيشرفت را بی تودوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي شود ! اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است . ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو !)
كاشكي دير نشود !
كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد ،كاشكي !
دلم برای سلام هاي خوش طعمت تنگ شده ، ای عزيز روزهاي زندگيم !
دلم برايت تنگ شده ، ای عزيزي كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختي !
نمیدانم چرا تودلت برایم تنگ نمیشود؟!
مگر نمی گویند دل به دل راه دارد
مگر نه اینست که هر لحظه به یاد توام
مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم میشنیدی
مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟
مگر خدا که حرفهایم را میشنید برایت نگفت؟!
مگر ستاره ها دلتنگیهایم رابرایت نشمردند؟!
مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟!
دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمیرسید؟!
مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد ؟میخواهی غروبم را تماشا کنی؟! !
مگر تونبودی از هر چهار گوشه ی دنیا دل را به هم منطبق میدادی!
امروز از روزهایی است که ازنگاهت میترسم
از چشمهای پرغضب برافروخته ات میترسم!
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم!
دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم!!
چرا مرا نجات نمي دهي از اين همه دغدغه!!!! ؟
ميبيني ؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خودگرفته اند ؟!
راستي ! اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟!
اگر پاسخت " آري " ست كاري بكن كه فلسفه دوستي زيباترين فلسفه زندگي مان بشود
تنها
 
(نمی دونم شاید یکی از شما عشق منو بشناسین!! اگه می شناسین بهش بگین من هنوزدوسش دارم

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط تنها |

تفکر

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست  روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست ! پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!! آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!! به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!

 

 

 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط تنها |

(( شعرا که قابل نداره ، اما همش واسه خودت ))

(( فقط نوشتم اینا رو ، به خاطر تولدت ))

---------------

نگات قشنگه ولیکن ... یه کم عجیب و مُبهمه

من از کجا شروع کنم ، دوست دارم ... یه عالمه

منو گذاشتی و بازم ، یه بار دیگه رفتی سفر

نمی دونم ! شاید سفر ، برای دردات مرحمه

تا وقتی اینجا بمونی ، یه حالت عجیبیه

من چه چوری واست بگم ، بارون قشنگ و نمنه

هوای رفتن که کنی ... واسه تو فرقی نداره

اما به چون اون چشات ، مرگه گلای مریمه

آخرشم دق می کنم ، تا منو دوست داشته باشی

مردن که از عاشقیه ، یک دفعه نیست که ... کم کمه

 می پرسم از چشمای تو ، ممکنه اینجا بمونی ؟

می خندی و جواب میدی ، رفتن من مسلمه

برو ... برو ! به خاطر خودت ، اما به من یه قول بده

هر جای دنیا که بری ، دیگه نشو ماله همه

رسمه که لحظه سفر ، یادگاری به هم میدن

قشنگترین هدیه تو ، تُو قلبه من یه مشت ... غمه

شاید اینو بهم دادی ، که همیشه با من باشه

حق با توء ، تو راست میگی ، غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که میشه ، اشکاشونو رو می کنن

یادت باشه ... چشم منم ، همیشه غرقه شبنمه

تو میری و ، اسمه منو ، از رو دلت خط می زنی

اسمه قشنگ تو ولی ، همیشه هرجا یادمه

چشمای روشنت یه کم ، کاشکی هوای منو داشت

تنها توقعم فقط ... یه بار ... جوابِ ناممه

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط تنها |

شب نیلوفری

 

پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. (باز باران می بارد) و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.

ناخواسته از جا برمی خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند!؟

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.

دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.

زیر لب آهسته زمزمه می کنم ((باران باران))

شنبه سوم اسفند 1387 توسط تنها |

آی آدمها چی تو چنته دارید؟

زندگی یک فرصت محدود { ....... } است. توی این محدودیت چه چیزهایی می خوای برای خودت در نظر بگیری. مهمترین چیز خود تو هستی. می خوای تو سبد کوچک زندگی غم ‏‏‏‎‏‏؛ درد ؛رنجش ؛کینه و گلایه از دیگران ؛ افسوس ؛ حسد ؛ بخل ؛ تکبر؛ ریا و افکار منفی و بدبینی بگذاری یا . . .
یآ میخوای توی سبد عمرت عشق ؛ محبت و مهرورزی ؛ لبخند ؛ صداقت :گذشت و بخشش ؛ یکرنگی؛ مثبت بینی و انسانیت بگذاری .


آی آدمها که فکر می کنید سبد دلتون خیلی با ارزشه؛ یک بار هم که شده یک نگاه توش بیاندازید ..
باور کنید خدا یک فرصت خیلی کم داده تا روی این زمین گرد ؛ ویژگیهای او را که محبت و مهربانی گذشت و انصاف ؛ خیر اندیشی و شادی و عشق است را تمرین کنیم و خودمون رو برای ورود به مجلس خوبان آماده کنیم .


این فرصت همونقدره که جلوی آینه خودت را آرایش و پیرایش می کنی تا در میهمانی جلوه گر شوی از همین لحظه دست به کار شو . اولین لبخند را جلو آینه از ته دل بزن و خدا مهربونمون را شکر کن. حالا لبخند خودت را نثار خانواده و دوستانت کن. همیشه همه جا و همه وقت عزیزان من ، آدمهای روی زمین ، بیایید  هر روز صبح با خود عهد کنیم  که تا شب حداقل یک عمل مهر آمیز  انجام دهیم .  تا شب لبخند بر لبی بنشانیم و تا شب  دلی را شاد کنیم. بیایید هر صبح با سلامی برقرص آسمان تبسّم کنیم .دفتری اختیار کنیم و عمل خوب مهرورزی را هر روزه ثبت کنیم. مثل حسابداری کوچک زندگی، این معامله پر منفعت با خدا و انسانیت را جاودانه کنیم.

 

هر روز یک کار نیک انجام بده

 

***********

 

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن

اگر که دل بسپاری به  مهر ورزیدن

اگر که خو نکند دیده ات به بد  دیدن

امید توست که در خارزار، کوه ،کویر

اگر بخواهد ، صد   باغ ارغوان دارد .

دلت  به نور  محبت ، اگر بود  روشن

تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد

 

 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط تنها |

بعضی وقتها خیلی دیر می­شه

 سلام دوستان خوبم

در دهکده­ای دور افتاده پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت. سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود. خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می­شد و دنی هر روز غصه می­خورد. اما بعد از چند روز رفتارش خیلی مشکوک شده بود. اون از صبح می­رفت بیرون و شب برمی­گشت. هر روز وضع بدتر می­شد. تا اینکه روبرت تونست به فروختن یک تنها دارائیش که یک گاو بود مقداری از هزینه عمل مادرش رو تأمین کنه. اما هنوز نیمی از هزینه عمل باقی مونده بود.. دنی و روبرت بسیار ناراحت بودن. اما کاری از دستشون بر نمی­اومد. تا اینکه یکروز وقتی برای دعا به کلیسا رفته بودن دزد تمام پولی رو که روبرت برای عمل مادرش تهیه کرده بود دزدید. وقتی اونها به خونه رسیدن و متوجه این مسئله شده بودن خیلی ناراحت شدن. اما هیچ سر نخی از دزد پیدا نکرده بودن. از اون روز حال پیرزن بدتر شد. دنی هر روز از صبح از خونه بیرون می­رفت و وقتی بر­می­گشت مثل آدمهای معتاد صورتش زرد بود و یکراست به اتاق خواب می­رفت و می­خوابید. بعد از گذشت چند روز یهو ناپدید شد. پیرزن که به رفتار دنی شک کرده بود سریع موضوع رو با روبرت در میون گذاشت. بعد از یک هفته دنی بدتر از همیشه برگشت. روبرت جلوشو گرفت و ازش پرسید ؟


ادامه مطلب

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط تنها |

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتی

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط تنها |

تنها

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ... چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!!!

آسمان سربي رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور ...

خواب روياي فراموشي هاست ... خواب را دريابم. من شكوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم

و ندايي كه به من مي گويد : گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است

دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صحرا مان داس بدست خرمن خواب مرا مي چيند

ديده در آينه صبح تو را مي بيند.

تو گل سرخ مني تو گل ياس منی ... تو همان شبنم پاك سحري

نه ! از آن پاك تري

 

 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط تنها |

بهترین راه حل

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند... چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟

 

 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط تنها |



کاش می دانست که در ابتدا تنها آمده و در انتها تنها خواهد رفت و فقط در میانه راه است که احتیاج به تنها دارد تا هادی خانه ابدیش باشد
ولی افسوس بجای تنها تنها ماند........

tanhabito.blogfa@yahoo.com

توقف
نجوای شبانه
دردل تنها
حرف های سهراب
حرف های شما
فیلتر شکن
دکتر شریعتی

RSS 2.0


PageRank Loading





Powered by WebGozar

Design By TANHABITO