تبليغاتX
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست!؟
چقدر بیزارم از لحظه های خداحافظی
چقدر بیزارم از این بغضهایی که
سنگین میشوند وراه میبندند
 تا نتونی حرف بزنی
چقدر بغض بود ونشد که ........
بیزارم از این بغضها .. بیزارم از رفتن ها
 که پایت برود
 اما دلت هنوز...نه...!! جا مانده باشد
بیزارم از این اجبارها
بیزارم از بی تو رفتن ها..از بی تو ماندنها
بیزارم از لحظه هایی که بی تو می آیند
و بی تو میروند
بیزارم از این جای خالیها........!  
چقدر بیزارم از این...خداحافظی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط تنها  | 


با آنکه زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی
اما چه با طراوت و روح انگیزی!
با دیدنت فهمیدم می‌توان از
دل سیاهی سفیدی نیز طلوع کند
همانطور که از شب روز زاده می‌شود
پس ایمان دارم از دل این دلتنگی‌های امروزم
نظاره‌گر فردایی روشن خواهم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

اگر من خدا بودم، مثل مبصر كلاس پنجم ابتدایی مردم

را توی دو گروه خوبها و بدها دسته بندی نمی

کردم!بهشت و جهنم نمی ساختم،به آدمهایی که

خودم ساختم و خودشون هزار جور مصیبت دارند قهر

نمی گرقتم.

اگه من خدا بودم برای حرف زدن با آدمها یکی دیگه رو

گسیل نمی کردم ، قلب هر آدمی را مستقیم نشانه

می رفتم .

از همه بالاتر اگه خدا بودم، انقدر بزرگوار بودم که هیچ

کس را بخاطر این که به من اعتقاد ندارد به جهنم نمی

فرستادم. پام رو توی یک کفش نمی کردم ، بقیه رو

هم یک ذره درک می کردم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

هنرنمایی با برگ درختان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط تنها  | 


  پــــاییـــز

 

فصل باد و برگ و باد و برگ . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند.

محبوبم، ‌اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر، ‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید، هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.

وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌ گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.

زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.

همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.

همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.


 

عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.

می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.

سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.

آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.

ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.


 

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید، ‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند.

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.

با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند

تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

برای خاطر عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟


 

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را.

عشق، ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم.


 

عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند؛ اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.


 

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود.

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند.

نخستین نگاه معشوق، ‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌ بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.
 

پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر

*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

چه آدمایی که هرگز در نگاه عاشقی غرق نمی شوند

و هرگز تفاوت دو نگاه و متوجه نمیشوند

چه ادمایی که فک می کنن چشماشون تیز ترین چشم دنیاست

اما اگر بزرگترین ذره بین دنیا رو هم به چشم ببینن کور کورن

چه ادما که فک میکنن گوشی برای شنیدن ادما دارند اما کر کر اند

و چه آدمایی که با بلند ترین تپش قلبی هرگز لاله ی گوش خود را باز نمی کنند تا بشنوند

و تارهای صوتی انها بسی ریزتر از آن نقطه ایست که با هر ذره بینی می توان دید

وا حسرتا

وا حسرتا

اگر می دیدی

اگر می شنیدی

با این که قلبم هنوز در سینه می تپد ، مرده ای بیش نیستم

آن دم که از اشتیاقت ذره ذره وجودم در خلا دنیا به حرکت در آمده بود و انرژی سرتاسر بدنم را سرشار کرده بود ، تو قفل خموشی ، تو قفل کور و کری به چشمانت زده بودی

اکنون که دگر نایی برای تپیدن نیست حتی بزرگترین ذره بین دنیا را گر بر قلب سیاهم بگیری ، گر بزرگترین شوکر دنیا را بر قلبم بنهی ، هیچ نخواهی شنید

هرگز دگر روح و جانم رنگ و بوی هیجان را نخواهد چشید

دنیا باید در حسرت نسبیت بگرید

چرا گه حالا من مرده ای مطلقم

صفر ی مطلق

سکوتم را بنگر

آن تنگ تنگ را بنگر

دگر برای ماهی ای که هر روز از تنگ بودن تنگش می نالید هم زیاد است

دگر همین تنگ تنگ از دنیای تو برایم بزرگتر است

و اکنون نقطه فقط به صفر میل نمی کند

حد و مشتق اش هرگز دگر بی نهایت نیست

صفر مطلق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

برای هموطنمان که در خیابان سهواً جلویمان پیچیده شاخه و شانه می کشیم و پیش زن بچۀ خودمان و او فحش و ناسزا حواله اش می کنیم ولی در مقابل یک بچه لات شانزده ساله که  شب در خیابان راه را بر ما می بندد جرأت جیک زدن نداریم.

· روزهای تظاهرات و اعتراض از هر 100 نفر 90 نفر پشت کامپیوتر و اینترنت منتظر خبر سقوط رژیم هستیم.

· یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.

· آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد، داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.

· وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم مثل زمانی که در مهدکودک بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.

· به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.

· برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.

 مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق السکوت ماهانه است. چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!

· فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.

· پشت شیشه ماشین می نویسیم "میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.

· در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید تضییع کرد.

· در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را جور می کند.

· آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.

· حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به دردمان نمی خورد همان مدرک است.

· برای اینکه وارد محدوده طرح بشویم روی پلاک ماشین لنگ خیس می اندازیم تا دوربین شماره پلاک را ثبت نکند.

· بیشترین جستجویمان در موتورهای جستجو مثل گوگل مربوط اعضای تناسلی و یا  انواع مسائل جنسی است!

· یک شب را بدون ماهواره نمی توانیم سر کنیم ولی شبهای متعدد بدون اینکه چند دقیقه ای با همسر خود گفتگو کنیم می خوابیم.

· برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.

· برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!

· روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا یکسال خودش را پیدا نمی کند.

· بقیه اش را شما بنویسد

_هر مناسبتی که پیش میاد به امریکا و انگلیس بد و بیراه می گیم اما 4 کلمه انگلیسی بلد نیستیم که بفهمیم رئیس جمهورشون چی داره میگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

بنده از خدا پرسید :

چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟


 

خدا پاسخ داد :
 

كودكی شان

این كه از كودكی شان زود خسته می شوند و عجله دارند تا بزرگ شوند،
 

بعد دوباره پس از مدتی آرزو می كنند كه ای كاش كودك بودند .


 

این كه سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
 

و بعد از مدتی دوباره پول هایشان را می دهند تا  سلامت خود را به دست آورند .


 

این كه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می كنند
 

بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.


 

این كه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد
 

و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زنده نبوده اند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط تنها  |